|
|
تازگی کهنه شدم، برفی شده هر تار مو تازه تازه چین بروید روی رو کم کمک این استخوانها بشکنند کم کمک این سرفه ها خونی بگیرند از گلو تو مرا دیوانه گو دیوانه گو
بوی تنهایی دو چشمم را گشود در دو گوشم حرف موزونی سرود گفت این خلق جهان از هر سه کیش سوی تو می آمدند چند روز پیش دست و بالت بسته شد حال تو ریش نزد تو دیگر نبینند آن رفیقان نفع خویش
تا زمانها آه من می ریخت تو تا که اکنون سر برفت آب سبو تو مرا دیوانه گو دیوانه گو
آیدین - سیزدهم فروردین هشتاد و چهار
|
|