|
|
هنگامی که می شنویم که هیچکس به اندازهء یک ایرانی گوش ایرانی را نمی برد بدجوری دلمان می سوزد. اگر هوشیاریمان یادمان بیاورد که گذشته از دلسوختگی برای هم میهن گوش بریده سر افکندهء هم میهنی با گوش بر هم هستیم جگر و قلوه نیز جزغاله می شوند. تعجب ندارد که عبارت چوب دو سر طلا حسابی فارسی است.
داستان اینگونه است که ایرانی تازه وارد در بانک کانادایی حساب باز می کند. مدیر حساب این مسکین هم میهنش است. عجب! ماشین می خواهد بخرد، فامیل این بانکدار از قضا ماشین فروش است. به به! همین فامیل و آشنا از روی خیرخواهی نصیحتش می کنند که خانه بخر. اجازه نکن. دلال خانه فروش کیست؟ فامیلشان. درود! آقا جیبش کم کم خالی می شود. خدا نداند حسابدار که می داند. گاو بی شیر که دوشیدن ندارد. بدرود! گروهان خبر دار. برویم سراغ گاو بعدی.
|
|