
شاید مجتبی سمیعی نژاد شانه هایش را به دیوار پشت سرش و پلکهایش را به در روبرویش تکیه داده است. شاید عرق سردی روی تنش سر می خورد و لحظه هایی را به خاطرش می آورد که شانه هایش را می لرزاند. شاید گذشت زمان و فراموشکاری من و تو چشمانش را به نقطه ای پس دیوار دوخته باشد. شاید حس می کند که قلبش از کف دست بیشتر چین خورده است. شاید خاکستر غم روی موهای جوانش نشسته باشد و رنگ آنها را شسته باشد. شاید صورتش از نمک می سوزد. شاید آب در دهانش جمع شده باشد چون بغز گلویش را سفت گرفته است. شاید دیوارهای نزدیک به هم سلولش دور سرش می چرخند و گاه و بی گاه ضربه ای بی رحم به مغزش می کوبند. شاید مثل من نوک پنجه هایش یخ کرده باشد. شاید صدای قدم زدن یک نگهبان بر بدنش موجی می اندازد که فرصت نفس کشیدن را از او می گیرد. مجتبی من و توست. اگر من و تو مجتبی را فراموش کنیم فردا که ما را به یاد می آورد؟
مجتبی سمیعی نژاد را آزاد کنید. آزادی مجتبی سمیعی نژاد را فریاد کنید. اگر امروز در بند بماند فردایی نخواهد داشت و امروزش فردای ماست.
با تشکر از
الپر و دیگرانی که روشنم کردند.