|
|
«موجیم که آسودگی ما عدم ماست.»
تا به چیزی نرسیده ام از نداشتنش می نالم و چون می یابمش از پایان جستجو. رفتن در این کوچه سخت است و ایستادن سخت تر. به پایان که نزدیک می شوم ناخودآگاه از تندی می کاهم و دست وقت کشی به هم می سایم. موج بی رمغ از بی موجی به. اوج بی تیزی از بی اوجی به.
این نوشته های کم عربی و تلاشگر به سوی قافیه زادن به سختی کش می آیند. سوخت بیش می خواهند و پیر پر ریش. چرخ کلمه دوزیم دوختنش نمی آید و چراغ نوشتار سوختنش.
دیده ام می سوزد. سوی چشمم زیر آب می رود و من کم کم به خواب.
|
|