|
|
نوشتن برایم سخت شده است. انگاری باید با تیشه بر سنگ بنویسم. می نویسم ولی از نگهداریش پشیمان می شوم. می نویسم ولی دوباره پاکش می کنم. رهایش می کنم. می گذارم اندیشه ام قبل از اینکه به دنیا بیاید در گورستان فراموشی مغزم دفن شود و از خواب و خستگی بپوسد. حکایت اندیشه هایم حکایت پریدن از بلندی است. بر لبهء رودخانه ای می ایستم. گامی پیش می گذارم. چشمانم را می بندم. باد موهایم را پریشان می کند. آمادهء شیرجه زدن در آب زلال و عمیق رودخانه می شوم اما پیش از پرش چشم می گشایم و به آب نگاه می کنم. آنگاه پشیمان می شوم و گام به پشت می گذارم. باید داروی این ترس از نوشتن را پیدا کنم. شاید فکر خوانده شدن نوشته هایم آنها را ناشدنی می کند. باید نخست بپرم و سپس چشم بگشایم. چشمهایم ترسو شده اند باید اختیار را از آنها بگیرم و به دستها و پاهایم بدم.
|
|